توهین روزنامه اطلاعات بر ضد اقوام

|
تاريخ خبر: پنجشنبه 19 اردیبهشت 1387، 2 جمادی الاول 1429، 8 می 2008، شماره 24188
فردوسي ـ 1
وطنپرستي و کشورداري در شاهنامه
نوشته: داوود نادمي - کارشناس ارشد پژوهشگري و مدرس دانشگاه
![]() |
|
فردوسي عاشق ايران بود و جاذبه اشتراك در فرهنگي گسترده به خلق اثري جاويدان منجر شد. استقلال ايران قائم به عشق فردوسي نسبت به ايران است. فردوسي از مرز احساس مليت بسيار فراتر رفته و به مرحله عشق به ايران رسيده است.1 در قرن 4 هجري، كشور پهناور ساساني تجزيه شده بود و در هر گوشه آن اقوام مختلفي از نژادهاي ايران و ترك و عرب حكومت ميكردند. دين بر مليت غلبه داشت. از زبان پارسي و رسوم وآداب ايران كمتر اثري ديده ميشد. روز به روز دامنه رواج زبان و عادات عربي در ايران وسعت ميگرفت و به همان نسبت دايره زبان و آداب ملي ايران تنگتر ميشد. در چنين عصري است كه فردوسي در آرزوي استقلال و بزرگي و توانايي ديرينه ايران است و بر حال زار ايران از زبان رستم ميگويد: شود بنده بيهنر شهريار نژاد و بزرگي نيايد به كار به گيتي نماند كسي را وفا روان و زبانها شود پرجفا از ايران و از ترك و از تازيان نژادي پديد آيد اندر ميان نه دهقان، نه ترك و نه تازي بود سخنها به كردار بازي بود او آرزومند بازگشت آزادي و عظمت فرمانروايي ايران بود و چون نياكانش آرزو داشت كه شاهي از نژاد پاك ايراني و از نسل شهرياران ايران بر وطن او حكمران گردد تا دست تسلط عرب صحراگرد و پاي تركان وحشي مهاجم از ايران كوتاه و بريده شود. او نميتوانست بنده بيهنري چون محمود غزنوي را بر تخت شهرياري ايران ببيند. دلبستگي او به شاهنامه و شهرياران ايران و رستم چنان بوده است كه از گفتار زشت محمود در خشم شده و گفتار ناپسنديده محمود را به سختي جواب گفته و از زادگاه او دوري جسته است: چو شد ساخته بر دمش پيش شاه بدان تا مرا زو رسد دستگاه مرا گفت رستم كه بو دست و گيو فريدون و كيخسرو آن شاه ينو چو شاهي مرا در زمانه نوست بسي بندگانم چو كيخسرو است چو اندر تبارش بزرگي نبود نيارست نام بزرگان شنود ندارم ز دينار خسرو سپاس كه او نيست شاه حقيقتشناس2 وطنپرستي فردوسي، احساسي حكيمانه توأم با اعتدال و خردمندي و عاطفه انساني و به دور از نژادپرستي است. عشق به ايران به مفهوم به معني عشق به فرهنگ مردم ايران و آرامش و آبادي ايران و برخورداري مردم از عدالت است. نفرتي كه نسبت به مهاجمان دارد به سبب تبار آنها نيست، به سبب اين است كه بيگانه به ناحق و به ناخواست مردم به اين سرزمين هجوم آورده و به خونريزي و بيدادگري و ويرانسازي فرمان ميراند. نفرت از مهاجم به معني نفرت از ظلم است. نفرت از ضحاك و افراسياب نفرت از بيدادگريهاي آنهاست و ستايش كينخواهي ايرانيان ستايش اجراي عدالت است. به آواز گفتند كاي سرفراز غم و شادماني نماند دراز نگه كن كه ضحاك بيدادگر چه آورد از آن تخت شاهي به سر هم افراسياب آن بدانديش مرد كز او بد دل شهرياران به درد سكندر كه آمد بر اين روزگار بكشت آن كه بُد در جهان شهريار برفتند و زيشان جز از نام زشت نماند و نيابند خرم بهشت با اين حال هر جا در ميان اقوام بيگانه و نيكي و دانايي و خردمندي ميبيند از بيان آن باز نميايستد. پيران ويسه را با اينكه از تورانيان و سپهسالار دشمن است به خردمندي و دورانديشي و فرزانگي و مداراجويي و پاكدلي و آزادگي ميستايد.3 كشورداري همراه با دادگري شاهنــامه مجموعه تجارب تاريخي ايرانيان در اداره صحيح اجتماع و تأمين آسايش مردم است. خرد و دانش و ژرفبيني حكيم سبب شده كه شاهكار او به صورت آئين كشورداري و درس فرمانروايي خردمندانه درآيد و منطبق با اصول صحيح مديريت باشد در ميان شاهان ايراني، شاهنامه هم شاهان خوب و هم بد دارد. فردوسي شاهان خوب را ميستايد و شاهان بد را سرزنش مينمايد. شاه خوب گوش به فرمان سروش دارد و فرّ ايزدي با اوست و در دادگري و آبادي كشور و آسايش مردم ميكوشد. شاه بد هم با گوش دادن به اهريمن و جادو، فرايزدي را از دست داده و مردم از او برميگردند. فردوسي خطاب به همه فرمانروايان گويد: فريدون فرخ فرشته نبود به مشك و به عنبر سرشته نبود به داد و دهش يافت اين نيكوي تو داد و دهش كن فريدون تويي فردوسي با توجه به اين مسايل در ضمن شرح و بيان زندگي، آنچه را كه مايه موفقيت فرمانروايان ايران باستان بوده و در پيشرفت اجتماعشان مؤثر يا بيتأثير بوده است. نقل نموده است. فردوسي مسايل مربوط به كشورداري را از ديد خود به عنوان يك شاعر حماسهسرا بيان كرده نه از ديد يك سياستمدار و ضمناً آنچه بيان شده مربوط به ده قرن قبل است؛ اما چون بيشتر مسايل موردنظر او تامين بهبود وضع اجتماعي مردم و اجراي عدالت و انصاف در بين توده ملت و رفع تبعيض نژادي و طبقاتي است، پس در هر دوره ميتواند قابل توجيه باشد. پس اگر فردوسي در زمينه عدالت اجتماعي سخن ميدهد، مسألهاي است جهاني و انساني كه در هر دورهاي و هر كشوري موجب پيشرفت و فراهمآورنده راحتي و آسايش مردم آن كشور است. دادگري و عدالت بيش از هر چيز مورد توجه او بوده است. مستبدين و زورمندان روزگار را به داد دعوت كرده و از ستم و جور بري داشته است. به آنها ميفهماند كه بايد به اصل دادگري توجه كنند و در اعمال و رفتار خود آن را پايه و اساس قرار دهند: تويي آنكه گيتي بجويي همي چنان كن كه بر داد پويي همي تو گر دادگر باشي و پاك دين ز هركس نيابي به جز آفرين اگر داد بايد كه ماند به جاي بياراي از اين پس به دانا نماي تو درويش را رنج منماي هيچ همي داد و بر داد دادن بسيچ كه هر كس كه در شاهي او داد، داد شود در دو گيتي ز گفتار شاد چو يزدان كسي را كند نيكبخت سزاوار شاهي و زيباي تخت خرد دارد و فر و شرم و نژاد بود راد و پيروز از داد شاد مگردان زبان زين سپس جز به داد كه از داد باشي تو پيروز و شاد تو اكنون همي كوش و با داد باش چو داد آوري از غم آزاد باش اگر كشور آباد داري به داد بماني تو آباد وز داد شاد اگر دادگر باشي و سرفراز نماني و نامت بماند دراز... *پينوشت: 1ـ جعفري لنگرودي، همان، ص 29. 2ـ مهرنامه، مجله مهر، ص 423 ـ 417. 3ـ رياحي، همان، ص 195 ـ 193. codex17x page29 ![]() |